چند روز پیش، سوار اتوبوس به طرف میدان ولیعصر می رفتم. هوا گرم بود. پیرمردی روبرویم من نشسته بود؛ روزنامه به دست، با صورتی پر چین. تا توی اتوبوس بودم مرتب شعر خواند بدون این که توجهی بکند که آیا، کسی به واگویه هایش گوش می سپارد یا نه. به لبانش خیره شدم که با هر ورق روزنامه از هم سوا می شد. خوب گوش کردم تا شاید بتوانم بیتی را به خاطر بسپارم. گلوی پر خشِ پیرش اما، شعرها را در خود فرو می خورد و مسافرانِ کلافه ی گرما، تنها خش و خشی می شنیدند و سری تکان می دادند. تنها یک بیت به خاطرم ماند که بسیار به دلم نشست. اما نمی دانم از کیست
اگر روزی به دست آرم سر زلف نگارم
شمارم مو به مو شرح غم شب های تارم
... كه ميلادت نزول خجسته ي باران باد بر تشنگي خاك
و طلوع آفتاب بر سماجت ظلمت
شكوفه ي تبسمي بر لبان دلتنگي
و جلوه ي ستاره اي در مه گرفتگي اين افق...
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
حضرت مولانا
«سبزِ گنبدِ خضراء»
اول بار، در خواب دیده بودمش شاید. در میان گلزارها، یونجه زارها. گندم امیدهای درو نشده، که از قهر مردمان سر در خم خویش داشتند. در پناه سخت صخره. و زمزمه پر مضمون نهر، که سوی نگاه ها را به سویش می رساند. نسیم بود آن جا. آفتابِ بی تاب؛ سوزان نبود هرم نفس هایش، اما می سوزاند تن را. صورتِ بی سایه را سرخاب ناب می زد این آفتاب.
مدتی طول کشید تا شاگرد شوفر، ساکش را جست. باری نداشت آن ساک. پرِ قو. سرور آن را به اکراه گرفت. پنداری مال خودش نبود. شوفر، افیونی فین، سر از پنجره به در آورد و گفت: پونصد می شه هم شیره.
سرور، دست کرد هزاری داد دست شاگرد. شوفر سرش را تو کشید. سرور یک نگاهی حالا به قاب چهره اش انداخت درون پنجره. شوفر لبخندی زد و نیم کلاژ گاز داد.
- بدو ...
شاگرد بالا پرید.
- خواهر، همین جا باش. جائی که می خواهی بروی از این راه است. عصر نشده ماشینش آفتابی می شود ان شاا...
آفتاب را می دید سرور که پس رفته بود. توان ماندن نمی دید که بایستد و چشم بدوزد به ماشین ها که کدام راهی همان راهی است که خود می خواهد.پس، از سه راهی، راهی را که شوفر نشانش داده بود گرفت و رفت. و رفت تا جائی که جاده به خاک نشست. چادرش می خزید روی خاک ها حالا. بال چادرش را گرفت کشید بالا و بعد، پا سست کرد ایستاد. سر چرخاند. نگاه به سوئی داشت که ساعتی پیش آمده بود. «کاش هوائی نمی شدی برای آمدن، کاش...» پیش از آن که پرهیب ماشینی را ببیند که تند پیش می آمد، نشست روی تخته سنگی که انگار، برایش آماده گذاشته بودند لب جاده. سواری گذشت و غبار ماند برای سرور. به سرفه افتاد. چادر گرفت جلوی صورتش، دهانش. چشمانش را بعد، خمار کرد و بست. اشک آمد. اشک؛ نه برای گریستن.
چه کار باید می کرد حالا که تنهای تنها بود در این بیابان. بی هیچ محرمی در کنارش.
«پر ستاره باید باشد آسمان این جا. »
- خانم