تبليغاتX
نایب
ادبی

 

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار

ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو

نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام

شمهای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز

بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب

بهر آسایش این دیده خونبار بیار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست

خبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن

 به اسیران قفس مژده گلزار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست

عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن

وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

 

حافظ

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 10:26  توسط محمد هادی نایب  | 

 

شکست

 

آسمان زیر بال اوج تو بود

 

چون شده ای دل که خکسار شدی ؟

 

سر به خورشید داشتی و دریغ

 

زیر پای ستم غبار شدی

 

ترسم ای دلنشین دیرینه

 

سرگذشت تو هم زیاد رود

 

آرزومند را غم جان نیست

 

آه اگر آرزو به باد رود

 

ه.ا.سایه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 17:13  توسط محمد هادی نایب  | 

 

سپرده ام اینک چشم هایم را

به غروبی غمین؛

غرقِ سرخاب، تنگِ غم.

و باز...

نه بازدیدنت را امیدی است

و نه،

باز پس آمدنت را آرزوئی.

پس،

تنها،

اشک می نشانم بر گونه های سیلی خورده

به خیالِ خم ابروانت.

و می نشانم سرم را

بر خم شانه های تنگ خلوت

 به خیالِ خلوص نگاهت.

که حتم،

هم اینک سپرده ای به غروب.

غروبی...

کاش در من

امیدی نبود به باز دیدنت

و آرزوئی نیز

به بازپس آمدنت.

اما...

تا هستم و نفسی دارم برای هستی ام،

تو را

خم ابروانت را

خلوص چشم هایت را

می سپارم و باز،

خواهم سپرد به غروب.

غروبی که اما...

امیدی است و آرزوئی نیز،

به طلوع...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 11:19  توسط محمد هادی نایب  | 

 

نگو

 

تو را به خدایمان سوگند

 

نامت را بر زبان نیاور

 

لب می زنی تا

 

جانم را به لب رسانی-

 

تو خود نمی دانی

 

آتش زده ای بر این دل

 

دلی که

 

جز مهر تو-

 

مهر نامت

 

راز سر به مهری ندارد

 

پس

 

خاموش باش

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 10:56  توسط محمد هادی نایب  | 

بخوان!

 

 نامه ی گناهم را-

 

عشق تو

 

در برگ برگ زندگی نامه ام 

 

گوش کن

 

گریه های زارِ زارم را-

 

در کوچه پس کوچه های کویت

 

از پسِ پرسه هایم

 

حس کن!

 

حاصل صبرم را

 

از نگاه صمیمانه و بی ریایت

 

در صورت به سرخی نشسته ام

 

آن گاه...

 

آن گاه اگر توانستی

 

بر من جفا کن

 

اگر توانستی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 10:46  توسط محمد هادی نایب  |