پس ا زسپري شدن پنج ماه از نگارش آخرين داستانم، نذر خاك، به دلايلي چند ديگر بار بر آن شدن كه آن را بازنويسي كنم؛ براي دومينبار.
نذر خاك
در حالي كه قبرستان از هر جنبندهاي خالي مينمود، در گوشهاي غريب دو مرد هنوز بر سر قبري مانده بودند. آنسوتر نيز، زني درميان پرچمهاي سه رنگ نشسته بود و چادر را كشيده بود روي صورتش. حالا، اين سه نفر، تنها كساني بودند كه غروب قبرستان را ميديدند. «اما... تو، مهرداد، خيلي وقت بود كه اينجا منتظر قدمهايتو بود. دير آمدي... خانه حتم، مشتاقان زيادي آمدند استقبالت. اما اينجا، تنها يك نفر به تو خوش آمد ميگويد ... خوشآمدي...»