صداي در گنجشكها را كه به هواي دانه، برنج دور ريختهاي، روي سفيدي حياط سفره انداخته بودند، پر داد روي شاخهها. نم صداي در را خفه ميكرد. در، صداي دستي غريبه را كه سرسختانه ميكوبيدش، توي خودش فرو ميخورد. مادر در را به تكاني باز كرد.
دو قدم از در پا كشيد عقب، زنبيل را زنبيل گذاشت و كمر راست نگرده، سلام گفت به مادرم.
سلامش توي خانه پيچيد. تكاني داد به خانه. بلوز قرمز و دامن خانه خانه پوشيده بود. مثل بيشتر دخترهاي قاليباف زمين را جارو ميكرد دامنش. مادر از جلوي در كشيد كنار.
پا گذاشت تو و همانجا، زير برف، بیخ ديوار ايستاد. ترسِ از غريبه بودن داشت يا جوري معصوميت سادهي دخترانه، كه گوشهي روسري به دهان برد، به دندان كشيد و سر فرو انداخت. نخها را كه داد دست مادرم ، تكهاي از موهايش پريد بيرون و روي صورتش را لمس كرد. نوازش داد. دست از دست مادرم پس گرفت و موها را دوباره كشيد تو، زير روسري گلدار آبي خواباند و به پنجره نگاه كرد. مرا نديد انگار. همين دواندن نگاهش كافي بود تا چشمهايم، چشمهايش را توي هوا شكار كند و سيري سيل كند. دل از نگاهش نكندم تا رويش را آن رو نكرد. عسل، رنگ از چشمان او داشت...
خرداد ۱۳۸۵