سايهي ابري روي كوه «شاهون» ميلغزيد و ميآمد تا برسد به روستاي «نهضت آباد» كه خانههاي سنگي و خشتياش در پناه تپهاي روي هم سوار شده بودند. «باد خنك» روي يونجههاي دوچين چين ميخورد و گاه صنوبرهاي كنار رود را خم ميكرد. گلههاي گوسفند همه جا پراكنده بودند و چوپانها هواركشان پس ماندهي زمينهاي جو را به خورد آنها ميدادند. از خرمنهايي كه در مسير راه مالروي «آخوره بالا» پهن شده بودند، غباري ملايم به هوا ميرفت و بوي كاه ميآمد.
مردها داشتند گندمهاي خرمنكوب شده را به هوا ميدادند و اگر باد مهلتشان ميداد، پاروها را زمين ميگذاشتند و نفسي تازه ميكردند. پيرمردهاي از كار افتاده، گوشهاي نشسته بودند، يكي از آنها زير كتري را فوت ميكرد تا آتش گر بگيرد و ديگري، به سوا شدن گندمها از كاه نگاه ميكرد. دانههاي گندم، سنگين روي زمين فرود ميآمدند و دختربچهاي هوس كرده بود سرش را زير باران گندم بگيرد. مادرش كه چهارقد به كمر بسته بود و داشت جوها را غربال ميكرد، هر از گاهي به او چشم غره ميرفت اما، دختربچه از اين كار لذت ميبرد و دوستانش را نيز به اين بازي ميكشاند. پسربچهها سرگرمي ديگري داشتند، پاهايشان را توي كاه فرو ميبردند و دورتادور خرمن را شيار ميكشيدند. جايي ميان خرمنها، كنار گلي كه آبش ته كشيده بود، دو دختر جوان سر در گوش هم فرو برده بودند و هر چند لحظه يكبار، يكي سرش را تكان ميداد و ديگري از خنده ريسه ميرفت. كمي دورتر از خرمنها، كنار رود، مردي داشت زمين گندمش را ميسوزاند. باد تند كرده بود و بوي كاه و خاكستر به هم ميآميخت؛ و سايه، از روي سر روستا سر خورده بود.