تبليغاتX
نایب - نذر خاک
ادبی

نذرِ خاك

 

در حالي كه قبرستان از هر جنبنده‌اي خالي مينمود، در گوشه‌اي غريب دو مرد هنوز بر سر قبري مانده بودند. آن‌سوتر نيز، زني درميان پرچمهاي سه رنگ نشسته بود و چادر را كشيده بود روي صورتش. حالا، اين سه نفر، تنها كساني بودند كه غروب قبرستان را ميديدند. «اما... تو، مهرداد، خيلي وقت بود كه اينجا منتظر قدمهايتو بود. دير آمدي... خانه حتم، مشتاقان زيادي آمدند استقبالت. اما اينجا، تنها يك نفر به تو خوش آمد ميگويد ... خوش‌آمدي...»

در اين ميان،‌ مويه‌هاي مهرداد كه همچنان نشسته بود و اشك ميريخت، خلوت و سكوت را از قبرستان كوچ داده بود. اما حسام، بي‌هيچ خيالي، كنارش ايستاده بود و به خورشيد نگاه ميكرد كه پايين ميسريد.  

-امروز چه قدر نذري خورديم! ... راستي تو نميخواي يه سر به قبر خودت بزني؟... اگه حالا نبينيش از دستت ميره‌ها... لااقل برو پاهات رو زيارت كن.

مهرداد از وقتي آمده بود، بارها نام روي سنگ را زمزمه كرده بود: سرور رحيمي.

- اين سَروره، سُرور نيست.

- اَه... تا كي ميخواي خودت رو گول بزني؟ ... فاميليش رو چي ميگي؟

- پس چرا زودتر خبرم نكردي؟

-  من تازه يه ماهه ميدونم كه زنده‌اي و برگشتي. خدا رو خوش مي‌يومد كه حالت رو خراب كنم؟ ... از طرف ديگه، من اصلن فكرشم نميكردم كه تو هنوز فراموشش نكرده باشي.

- از وقتي اومدم تو فكرشم...  ولي شرمم ميشد از ديگرون حال اون رو بپرسم. وقتي تو رو ديدم  كه تنها اومدي ديدنم... اگه دست دست نميكردي و ميگفتي، دوباره اميدوار نميشدم... بايد ميگفتي.

- حالا كه گفتم، ديگه چي ميخواي؟

- ولي خيلي چيزا مونده كه نگفتي.

- باشه... يه روز همه چي رو واست تعريف ميكنم... پاشو بريم كه همه‌ جا برات جشن و سروره   

- حالا بگو.

- حالا؟! ... نميشه؛ يعني اينجا نميشه.

مهرداد عصا را پيش پايش گذاشت و به غروب خيره شد. و بعد به حسام كه لبانش انگار، از حرفي كه مي‌خواست واگويه كند ميلرزيد.

- اينجا نميشه... پاشو بريم واست توضيح ميدم.

«نرو ... تازه آمده‌اي. دلت مي‌آيد دل بكني از اينجا؟»

- اگه نميخواي حرفي بزني برو ... معطل من نشو.

- ميترسم يه بلايي سر خودت بياري.

لبخندي تلخ بر لبان خشكيده‌ي مهرداد نشست.

- يعني باور كنم كه نگران مني؟

حسام از افق رو گرفت و براق، به چشمهاي مهرداد خيره شد. گلويش وادريد:

- از صبح تا حالا هر چي ليچار بود بارم كردي ... نميخواي بيخيال شي؟

مهرداد بيني‌اش را بالا كشيد و خميد، سرش را روي سنگ گذاشت. ناليد:

- بيخيال چي؟ ... بيخيال اين سنگ؟ ... فكر ميكني به همين راحتيه؟ ميدوني من با چه اميدي برگشتم... آره ميدوني؟ ...از وقتي اومدن سر خاكش احساس ميكنم صداش رو ميشنوم؛ داره با من حرف ميزنه... كاش حداقل يه بار ديگه ميتونستم ببينمش.

و باز ناله زد و گريست. حسام به طرفش پا كشيد و زير لب غريد. «توچي؟ تو نميشنوي؟» به سنگ قبر كه نگاه ميكرد چشمهايش جوري از حدقه بيرون زده بودند كه گوئي، چشم در چشم دشمني داشت.

- منم همين حس تو رو دارم. واسه همينه كه ميگم اينجا نميتونم چيزي برات تعريف كنم. پاشو بريم اين‌قدرم براش گريه نكن... به خودت رحم نميكني به پدر مادرت رحم كن كه خيلي وقت بود منتظرت نشسته بودن... تا حالت بدتر از اين نشده پاشو بريم.

دستهاي لرزانش را سپس، به شانه‌هاي مهرداد نزديك كرد. «چه شده حسام؟ حسادت ميكني؟... تو گريه نكردي نميتواني ببيني ديگري ميگريد ... اينجا جاي تو نيست حسام برو.» شايد، هراسي وجودش را فرا گرفت كه دستش را تند پس كشيد. تمنا كرد:

- پاشو ديگه.

- واسم تعريف ميكني؟

- آره.

- بگو.

- اينجا؟

- اگه نميخواي بگي پس برو... من ميخوام همين جا بمونم.

حسام يك دور دور سنگ و مهرداد چرخيد.

- پس نميخواي بشنوي؟ ... باشه.

زن از پس چادر يك نگاهي به آنها انداخت. بعد، با گوشه‌ي چادر، قطره اشكي را كه روي صورتش ميسريد پاك كرد. «ميبيني، آنها هم نميتوانند دل واكنند از اينجا. مثل تو...»

- حال يكيشون مثل منه...كيه؟

مهرداد سرش را بلند كرد. داد زد:

- يا بگو... يا برو.

- سر من داد نزن... كاش ميتونستم ولت كنم و برم.

حالا، نفسهاي مهرداد به سختي بالا مي‌آمد و قطره‌هاي اشك چنان از چشمهایش ميزد بیرون كه حسام، دست و پايش را يك لحظه‌ گم كرد.

- حالت خوبه؟... يه دفه چت شد؟

و روبروي مهرداد زانو زد و زل زد به چشمهايش كه در خون نشسته بود. مهرداد رويش را از او گرفت و سرفه‌اي كرد. و سرفه‌اي ديگر و بعد، نفس عميقي كشيد. «حتم حالا دوست داري كشيده‌اي بخواباني توي گوشش ... اگر جاي تو بودم درنگ نميكردم ... اما اگر دل كارهائي چنين را داشتي ده سال پيش خموش به گوشه‌اي نميخزيدي.»

- واست آب بيارم؟

-  براي اين گفتم بموني اينجا كه واسم از اون بگي ... اگه دلش رو نداري و ميخواي طفره بري...

حسام خودش را روي پا استوار كرد. كتش را بعد كند و انداخت روي دوش مهرداد. گفت:

- اگه طاقتش رو داري، پس گوش كن.

- بگو... من حالا طاقت همه چي رو دارم.

و كت را روي شانه  بالاتر كشيد و تويش فرو رفت. حسام نفس بلندي كشيد و سرفه‌اي كرد. زن دوباره به آنها نظري انداخت؛ به نظر او هم، همچون مهرداد، ميخواست بشنود.  

حسام لب وا كرد:

- من ... من هيچ خبر نداشتم كه حالش خراب شده ... ميدونستم رفتنيه ولي فكر نميكردم به اين زودي ...

اشك، دور از چشم حسام، دور چشمان مهرداد حلقه زد. «گريه كن مهرداد ... گريه‌هايت زيباست. باز هم گريه كن...»

- ... باور كن بهش گفتم كه دكترش رو ... يعني بيمارستانش رو عوض كنه ... خودم البته خواستم اين كار رو بكنم ولي نشد. باور نميكني، اون قدر در به دري كشيدم تا تونستم بيمارستانش رو پيدا كنم... ميدوني كه مادربزرگش مرده بود و  خودش تنها زندگي ميكرد...با تنها كسي هم كه ارتباط داشت مونس بود... نميدونم اونو يادت هست يا نه، با هم همكلاسي بودن. بنده‌ي خدا خيلي به ما كمك كرد. اون بود كه به ما فهموند بهترين راه جدا شدنه ...

آهي كشيد و ادامه داد:

- ... يه روز اومد سراغم و بهم  گفت كه حال سرور هيچ خوب نيست... خودش البته، مونس رو قسم داده بود كه به كسي چيزي نگه، ولي اون طاقت نيورد و منو خبر كرد... آخه مخارج درمان زده بود بالا و هيچي هم تو دست و بال سرور نبود... وقتي رفتم ديدنش كسي پيشش نبود. دلم آتيش گرفت. نميدونم حرفم رو باور ميكني يا نه ... ولي، ولي وقتي برگشتم خونه، تا صبح گريه كردم.

و بعد، آب دهانش را به سختي فرو خورد و خميد، دست گذاشت روي شانه‌هاي مهرداد. حالا شايد، صداي گريه‌هاي او را ميشنيد.

- بقيه رو بعدن ميگم ... باشه؟

مهرداد شانه‌اش را بالا آورد و دست مهرداد را پس زد. انگار چشمهايش تازه گرم شده بودند و ميخواست همچنان بشنود و اشك بريزد. پس، پاچه‌ي شلوار حسام را گرفت و به سوي خودش كشيد. تمنا كرد:

- ادامه بده ... خواهش ميكنم ادامه بده.

حسام به گرده‌ي گرم خورشيد خيره شد كه در پناه كوه ميخزيد. شهر در سكوتي غريب فرو ميرفت. گوئي كه همه، همچون مهرداد و آن زن- ، سراپا گوش شده بودند و ميخواستند كه حسام گذشته‌ها را واگويه كند. حسام لب وا كرد:

-  قبل از اين‌كه از هم جدا شيم، فهميده بود كه مريضه ... ولي به روي خودش نمي‌اورد «... يا تو توجهي نميكردي؟» نميدونم شايدم من ... آخه ميدوني، ‌يه سال تموم حرف زيادي با هم نميزديم. «يك سال و يك ماه و ...» گمون كنم از همون موقع بود كه تومورش بدخيم شد. باور كن اگه ميدونستم حتمن ميبردمش پيش يه دكتر خوب ... راستش رو بخواي منِ احمق ميديدم روز به روز لاغرتر  و نحيفتر ميشه، ولي خيال ميكردم به خاطر تنهايي، يا شايدم افسردگيه ... آخه ميدوني، يه مدت طولاني افسرده هم بود؛ اينو ديگه ميدونستم. خودم بردمش پيش دكتر، يك دكتر خوب، ‌دوست خودم بود... يه سري بهش دارو داد و گفت كه ... يعني به من گفت كه ببرمش سفر.

- برديش؟

- آره... يعني نه ... وقت نشد. ميخواستم اين كار رو بكنم و لي خودش نذاشت... يه دفه پاش رو كرد تو يه كفش كه طلاق ميخوام. «كمي انصاف داشت باش، مرد.» يعني فايده‌اي هم نداشت كه بريم... اگه ميرفتيم حالش بدتر ميشد... منظورم حال روحيشه.

- دكترم بودي و خبر نداشتيم؟... اگه خودت بلد بودي چرا برديش پيش دكتر.

- چي ميگي؟ ... وقتي از هيچي خبر نداري چرا حرف ميزني ... تو فكر ميكني من عمدن گذاشتم روحش ضعيف بشه؟ تو ميدوني من چقدر مانع طلاقمون شدم؟ ... نميدوني ... آره تو هم مثل بقيه نميدوني ... همه فكر ميكنن كه من كاري كردم كه اون خودش تقاضاي طلاق كنه. نه جانم اين طور نيست ... من تا يه سال به شدت با طلاق مخالف بودم.

-شايد به خاطر همين موضوع حالش بدتر شد؟

حسام سرش را زير انداخت. انگار جوابي ندشت كه به مهرداد بدهد. مهرداد سرش را بلند كرد و كت را از روي دوشش كند. ناليد:

- همه‌ي موهاش ريخته بود؟

و بعد، رو به آسمان، چشمهايش را فرو بست و زار زد. «طاقت گريه‌هاي تو را چه كشي ميتواند داشته باشد؟... تنها يك نفر...» زن كه انگار پاهايش كرخت شده بود، تكاني به خودش داد و بلند شد. اما،‌ دوباره كنار سنگ مزار كز كرد و به حسام كه حرف ميزد خيره شد. به مهرداد كه نگاه كرد، قطره اشكي گوشه‌ي چشمانش واشكفت. «ميبيني، تا حالا كسي را ديده بودي براي آن قبر غريب، اين چنين شيون كند؟»

- كاش مي‌يومد و براي من ... براي همه كسم  گريه ميكرد. من كه ديگه اشك تو چشمام نمونده.

قرص خورشيد يكباره، صورتش را دزديد و آخرين شرارههايش را نيز از سر كوهها كند. حسام كت را از روي زمين كند و توي هوا تكاندش.

بادي تند زد به صورت مهرداد و موهايش را پريشان كرد. تعريف كرد:

- موهاش رو چندباري، وقتي مي‌اومد رو بالكن لباساش رو برداره ديدم؛ آخرين بار روزي بود كه داشتم ميرفتم. يه جوري دلش رو نداشتم ازش دل بكنم ولي ... تو رو كه ديدم، داشتم پر در مي‌اوردم. خيال كردم كه ميخواي به قولت عمل كني و حرف دلم رو قبل از اينكه كه برم بهش بگي. ولي وقتي رفتي كنارش و اون روسري سرش نكرد فهميدم كه به يه سراب اميد بسته بودم ... ديگه بعد از اون روز، هيچ وقت نديدمش.  

حسام كت را دو بار ديگر تكاند و دوباره انداخت روي دوش مهرداد. و خودش در پناه درختي نيمه جان رفت كه هنگام بهار شاخه‌اش را كنده بود.

- بايد فراموشش ميكردي.

- يه روز، وقتي كه تازه اسم ما رو داده بودن صليب سرخ، يه زن خبرنگار سر لخت اومد باهامون مصاحبه كنه. من يه لحظه نگاه كردم ديدم موهاش عين سروره. ولي من انداختمش بيرون. گفتم حتمن بايد روسري سرش كنه و بياد تو... هنوزم نميدونم واسه چي اين كار رو كردم.   

و چشمش افتاد به زن كه چادر از سرش افتاده بود و همچنان نگاهشان ميكرد. شايد تازه حالا، به صرافت حضور او افتاده بود. زن تند چادر را دوباره روي صورتش كشيد و رو گرفت. حسام شاخه‌اي را خميد و رها كرد. و دوباره؛ اينبار، ‌شاخه ترك خورد. گفت:

- اگه ميديديش نميشناختيش. موهاش كه ريخته بود هيچي، رنگ هم به رو داشت؛ مثل چوب سفيد شده بود... خوب شد نديديش.

مهرداد تند نگاهش كرد و مشتي خاك به چنگ آورد. حسام لحظه‌اي زبان به دهان گرفت. نگاهش را از مهرداد دزديد و به كوهي خيره شد كه خورشيد در پناهش آرميده بود. بعد ناليد:

- طاقت نمي‌اوردي خوب...

كلاغي دورتر به صدا درآمد. مهرداد لب گزيد و خاك را به هوا داد. سر شال گردنش كه وا شده بود، يكباره افتاد روي سنگ.

- چند وقت بستري بود؟

حسام پشت به تنه‌ي درخت داد و روي زمين وارفت.

- يه يه ماهي بستري بود «يك ماه و بيست روز.» ... شايدم دو ماه.

- شايد؟!

لبان حسام يك لحظه‌اي لرزيد. پاهايش را جمع كرد و دست گذاشت روي پيشاني‌اش. سپس، پس سرش را كوبيد به درخت. گفت:

- من كه ... يعني ديگه نميتونستم زياد برم ديدنش... احساس ميكردم من رو دوست نداره ببينه ... يه جوري شد كه يه مدت طولاني نتونستم برم ديدنش... ولي يه بار بالاخره با مونس رفتيم. اميدوار بودم كه حالش بهتر شده باشه ولي ... خدا نصيب هيچ كس نكنه، چشماش ديگه سو نداشت.

- چيزي هم ميفهميد؟

- نميدونم ... ولي دستاش يخ زده بود. البته ... آره. وقتي مونس دستش رو گرفت يه تكوني خورد. 

مهرداد با سر شال‌گردن، اشكهايش را پاك كرد و شال گردن را دوباره دور گردنش پيچيد. تعريف كرد:

- دستش اون روز برفي خيلي يخ  بود. ولي رو لبش يه لبخندي بود كه...

بعد، رو كرد به زن كه از پس چادر به آنها مينگريست. «او بيشتر مشتاق است كه بشنود.»

- ... وقتي در رو باز كردم چشمم اول افتاد به چشماش. صورت و گونه‌هاش يه سرخي قشنگي داشت و  لباش پر لبخند پر حيا  بود. روي روسري آبي آسمونيش، برف سفره كشيده بود. «روي موهاي تو هم كمي برف نشسته بود.» ولي نميدونم من، دلباخته‌ي كدوم يكي از اينا شدم... نميدونم. مادرم وقتي حال اون روزاي من رو ميديد ميگفت حتمن، تو اون آش جادو ريخته بودن كه من اسيرشون بشم. كار خدا رو ميبيني، شايد من با يه نذري دل دادم. جالبه نه؟...  فكر كنم نذري، مال پسر خالش بود كه مثلن رفته بود جنگ... آره، خودش براي اون رزمنده آش پشت پا پخته بود... ميدوني، وقتي آش رو از دستش گرفتم، وقتي انگشتاش رو لمس كردم، وقتي تيله‌ي چشماش من رو به باز گرفت، يه دفه كاسه از دستم ول شد. يا شايدم، از داغي كاسه بود كه... نميدوني چه سوز غريبي داشت... بايد بودي و ميديدي،‌آش پاشيد رو بال چادرش. «و روي  شلوار تو هم... البته آن روز، پاچه‌ي شلوارت را توي جوراب كرده بودي... فهميدي اصلن؟» من نفهميدم كي رفت. تمام حواسم به كاسه‌ بود كه ترك هم برنداشته بود و نصفه آشي توش مونده بود. وقتي تو كوچه رو نگاه كردم، يه لحظه ديدمش كه تند پريد خونش. يعني خونه‌ي خالش... بعدش اميدوار بود خودش بياد كاسه رو پس بگيره... ولي از شانس من، خاله‌ش اومد... يعني مادر همون كه ...

-... چه‌قدر ميخواي به من طعنه بزني؟

زن كه سرش را پائين انداخت، مهرداد هم از او رو گرفت و به حسام كه توي خودش جمع شده بود، ‌نگاه كرد.

- ... اگه كارد بدم دستت كه من رو خلاص كني، راحت ميشي؟ ... من نرفته بودم جبهه. اين رو امثال شما چو انداختن كه حسام خله رفته و از ترسش برگشته ... نه خير آقا، منِ بدبخت رفته بودم طرفاي خونه‌ي خاله‌م اينا... سرور و مادربزرگش ميخواستن يه خبري از حسين بگيرن؛ پسر خالم، برادر سرور. نميدونم برات تعريف كردم يا نه، تو شب بمباران حسين با دوستاش بيرون بوده و يه احتمال ضعيف بود كه زنده باشه، ولي ... ولي اونم مفقودالاثر شده بود. البته، هنوزم اثري ازش پيدا نشده.

زن، يكباره بلند شد؛ چنان كه، چادر از تنش وا رفت و فرو افتاد. جوري براق شده بود كه گويي، گمشده‌اش را يافته. «نبايد اين فرصت را از دست بدهي.» رو به مردها خميد و چادرش را برداشت و تند سرش كرد. بعد، موهايش را كه پريده بود بيرون كشيد تو و دست گذاشت روي كمرش «داري پير ميشوي.»

- خيلي وقته پير شدم.

كلاغ دوباره به صدا درآمد. همراهش اينبار كلاغهاي دور نزديك هم صدا كردند. زن به آسمان نگاه كرد؛ به زاغي كه آسمان را يك لحظه‌اي خط انداخت. بعد دوباره گردنش وا رفت و به سنگ مزار نگاه كرد. شايد توانش را نداشت از آنجا دل بكند. پس، با گوشه‌ي چادرش، براي هزارمين بار گرد و غبار  قاب عكس را گرفت و يك لحظه‌ خيره در چشمهاي صاحب مزار ماند. « اگر برميگشت حتم همسن او بود، نه؟... راستي شناختيش؟ ... ميداني كيست؟ برو شايد فهميدي... شايد» يك نگاهي دوباره به قاب عكس، به سوي مردها پا كشيد.

مهرداد عصايش را برداشت و محكم كوبيد روي زمين. و يك بار ديگر؛ اينبار، سر عصا خورد به قلوه‌ سنگي و پريد محكم خورد روي صورتش. غريد:

- من فكر ميكردم پسر خاله‌ هم مثل برادر مي‌مونه... كاش قبل از اينكه اون غلط رو بكنم، سرم به خورده بود به سنگ و به تو اميد نميبستم.

- چي داري ميگي... برو خدا رو شكر كن كه نكشتمت... به هر حال تو هيچ شانسي نداشتي. من بهت دورغ گفتم كه راهت رو بكشي و بري و هيچ چي رو از چشم من نبيني. راستش رك بهت بگم، اون حتا اگه دلشم با تو بود نميتونست جواب مثبت بهت بده؛  اون ناف‌‌برون من بود. اگه اين‌طور نبود بابام صد سال حاضر نميشد اونا رو از يه شهر جنگ زده بياره خونش؛ اونم با يه پيرزن خرفت... ميفهمي؟... اصلن اگه جنمش رو داشتي خودت ميرفتي ميگفتي.  

مهرداد خم به ابرو آورد و با دستهاي لرزان روي سنگ دست كشيد. زن كه چند قدمي به آنها نزديك شده بود پا سست كرد و روي آخرين پرچم دست كشيد. چشمش افتاده بود به عصاي مهرداد. پاهايش حالا ميلرزيد. چشمهايش نيز، انگار، از شعفي دير يافته به اشك نشسته بود. پرچمها، حالا، در تمناي رقص همراه بال چادرش تكانهاي خفيفي ميخوردند.بال پرچمي يكباره زد به دستش. «كجائي؟ ... جلو برو.»

- براي چي؟ ... من مطمئنم كه اون برنميگرده ... يعني رفته كه برنگرده.

«توكل به خدا برو.»

حسام به آسمان خيره شد؛ به اولين ستاره‌اي كه چشم وا كرده بود. گفت:

- ببخشيد كه يه لحظه باهات تندي كردم... ديگه بسه، چيزي نمونده كه بهت نگفته باشم. حالا... پاشو بريم.

- تو برو.

- پاشو خل نشو.

- تنهايي باهاش حرف دارم. تنهام بذار

- باشه،‌ اگه اين طوره باشه. همين كار رو ميكنم... اينجا تا آخر عمر مال خودته... ولي يه ساعت ديگه برميگردم ببرمت. اگه نيومدم يكي ديگه رو حتمن ميفرستم دنبالت.

و بلند شد كمرش را صاف كرد. بعد شاخه‌اي را كه ترك برداشته بود كند و تند راه دروازه را در پيش گرفت. اما، واپس آمد و پاكتي را روي سنگ قبر گذاشت.

- اين كارت عروسي من و مونسست ... اگه بياي مطمئن ميشم كه من رو بخشيدي.

مهرداد زير چشمش نگاهش كرد. گفت

- پس بالاخره اعتراف كردي كه ...

- هر طور ميخواي حساب كن.

- يه چيز ديگه هم به من بگو.

- چي؟

- سرور ... سرور فهميد كه من ... يعني...

«آره.»

- بهش گفتم؛ بعد از اين‌كه جدا شديم... نميدونم واسه چي. بعدش پشيمون شدم... شايدم همين حالش رو بدتر كرد. به هر حال، همه چي تموم شده...

و اشاره كرد به گلزار. ادامه داد:

- ...اونجا، سر مزارت، شايد بتوني جاي قدمهاش رو ببيني.

مهرداد كه به مزار خيره بود، يك نگاهي هم به زن انداخت كه پيش مي‌آمد. حسام بي‌توجه به آنها، تند خودش را از دروازه بيرون انداخت و ماشينش را روشن كرد. ماشين كه دور شد، مهرداد سرش را چرخاند و به دروازه نگاه كرد. داد زد:

- حسام كتت!

حالا، زن روبرويش ايستاده بود. كت از روي دوش مهرداد فرو افتاد. زن به شرم دو قدم پس كشيد. حتم حالا، شوري سراسر وجودش را فرا گرفته بود. پرسيد:

- ببخشيد برادر...

پيش از آنكه دوباره لب وا كند، پيشتر آمد. يك نگاهي به دروازه ، خميد و كت را برداشت. بعد، آن را روي دوش مهرداد انداخت و پس كشيد.

- ...اونجا كه بودين ... كسي رو نديدين كه مثل خودتون يه پا نداشته باشه؟... عكسش تو گلزاره. خيلي وقته براش نذري ميذارم كه برگرده.

مهرداد يك لحظه نگاهش كرد و پاهايش را جمع كرد. گفت:

- با من هركي برگشت فهميد كه اينجا پاره‌تنش رو از دست داده. همه‌ي ما بي‌كس شديم. خوش به حال اونا كه رفتن... شما چي؟ شما يكي مثل خودتون رو نديدين كه دور از چشم همه بياد تو گلزار و مثل شما گريه كنه ... ولي من، هيچ عكسي ازش ندارم. تمام حسرتم از اينه كه هيچ وقت نتونستم حرف دلم رو بهش بزنم... اگه بود بهش ميگفتم كه اون نذريش با من چي‌كاركرد... بهش ميگفتم كه...

بغضش تركيد و لب از حرف فرو بست. «باز هم بگو مهرداد.» واگويه كرد:

- بهش ميگفتم كه...

سرش را كه بلند كرد، زن نبود. دور و اطراف را نگاه كرد. توي تاريكي،‌ تنها پرهيب زني پيدا بود كه در ميان پرچمها نشسته بود و آهسته گريه ميكرد.

- بازم بگو...     

   

هادی اسپناني

بهمن 86

بازنويسي اول اسفند 86

بازنويسي دوم تير 87

 

  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 3:34  توسط محمد هادی نایب  |