تبليغاتX
نایب - اسير باد
ادبی

پس از مدتها دست به قلم برده‌ام، نميدانم ميتوانم ادامه بدهم يا نه

بخشي از داستان ناتمام«اسير باد»

بوي كاه مي‌آمد و خاكستر زمينهاي گندم. صداي شرشر آب بود و خليدن باد، ميان برگهاي صنوبر تك افتاده‌اي كه سايه‌اش افتاده‌ بود روي خرمن «ميرزاقا»... «ناتلا»،‌تنها دختر ميرزاقا، گوشه‌ي خرمن دارد گندمها را غربال ميكند. در اين حال،‌ گهگاه خم و راست ميشود و دستهايش را تندتر تكان ميدهد،‌ با اينكار، گندمهاي فرو ريخته موج برميدارند و گرد و غبار گريخته از زير غربال اسير باد ميشوند. وقتي تن نحيفش، از رقصي ناخواسته آرام ميگيرد، بي‌آنكه غربال را زمين بگذارد آرنجش را بالا مي‌آورد و عرق صورت غبار گرفته‌اش را پاك ميكند. سپس مينشيند و گندمهاي ديگري بار ميزند. گره چارقد نخوديش وا شده است و گوشه‌ي آن به خاك نشسته. باد مي‌آيد... ميرزاقا يا علي گفت و كمر راست كرد. غربال را روي کپه‌ي گندمها گذاشت و بعد، به دوردستها خيره شد. همچنان باد مي‌آمد و او، در خرمن خود تنها بود.          

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 1:29  توسط محمد هادی نایب  |